تبليغاتX
رفتــن رسيـدن اسـت ، بـرای رسیـدن راهــی بــه جـــز رفتــن نیست .. بیــا تـا کمـی بـا تـو صحبـت کنــم ..

.. بیــا تـا کمـی بـا تـو صحبـت کنــم ..

                            

                          

نایت اسکین

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در ان بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد

 ************************************

در زمانیکه زمان یاد ندارد چه زمان / و مکانیکه مکان یاد ندارد چه مکان

دل من در بی یک واژه ی بی خاتمه بود / اولین واژه که آمد به نظر فاطمه(س)بود

*********************************

این هم کد لوگوی وبم که به درخواست دوستان گذاشتم


چهارشنبه هشتم تیر 1390 21:2 نوشته شده توسط طــــاهـا| |
 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

اشک

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت  دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا

یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 20:27 نوشته شده توسط طــــاهـا| |

تقدیم باد به تمامی قلبهای تاثیر پذیر در هر جای ممکن

به خاطر عشق و علاقه ای که سخاوتمندانه نثارش میکنند.

بخاطر تمامی چیزهایی که نوشته ام و از آن من نیستند

                                                                          طاها 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

 

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

 

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

 

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم.

 

پنجشنبه دهم فروردین 1391 0:1 نوشته شده توسط طــــاهـا| |

وقتي كه سال عشق تحويل مي شود

در من هر آنچه غير غير تو تعطيل مي شود

يكباره با نگاه تو شيطان بد سرشت

تغيير چهره داد و جبريل مي شود

با هر جوانه اي كه دل عشق مي زند

يك سوره از نگاه تو ترتيل مي شود

از شهر دل بريده و برنو به دست مرد

از نو سوار غيرتي ايل مي شود

ساعت حدود بغض و سكوت است انتظار

با گريه سال عشق تو تحويل مي شود

 

سه شنبه یکم فروردین 1391 1:12 نوشته شده توسط طــــاهـا| |






من و تــــــــو
برای رسیدن به هم
هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!



برایت آسمانی خواهم کشید
پر از ستاره های همیشه نورانی
تو در کنار من روی ابرها
من غرق آنهمه مهربانی



وقتی تو نیستی ،

نگاهم حوصله نمی کند

پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !



از هیاهو زمین بیزار شده ام !!
سهراب قايق ات جايي براي من دارد؟



چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد…..
بغضــم نگیــرد…..



گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!
گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!
نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!
ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !



نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...
اما
ایـــــــــــــن روزها...
به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...
انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!



شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!
چرا که در تاریکـــ ـی ..
چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!
و هر لحظــــــــ ـه ..
این امیـــــ ـد ..
در درونــــــ ــم ریشه می زند ...
که آمده ای ..
ولی من ندیده ام!



شجاعت مـے خواهد
وفادار احساسـے باشـے
کــ ِ میدانـے
شکست مـے دهد
روزے نفس ـهاے دلت را...



و
درخت هم که باشی
من
دارکوبی می شوم
...
که هفتاد و سه بار
در دقیقه
تو را می بوسد......



مينويسم دوستت دارم و
قايمش ميکنم
تو به درد زندگی نميخوری
تو را بايد نوشت و گذاشت
وسط همان شعرها و قصه هايی
که ازشان آمده ای...



بالاخره یک روز...
تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!

وقتی نام " او " به عنوان " همسر "

در شناسنامه تو ست...

شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...

می دانی...

شناسنامه...چیز کثیفی ست!!

بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !



عیبی ندارد،باز هم خودت را بزن به آن راه!
خودت را که به آن راه می زنی...

میخواهم تمام راه های دنیا خراب شود



دلت طفل بود...

قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی

عظمت عاشقانه هایم را...




مـــــنــــ
ســوســـو ميـــزنـــمــ
فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد



کاش می فهمیدی قهر میکنم که دستمو محکمتر بگیری... که بلندتر بگی بـــــمــــــون... همیــــن



چقدر سرد است!
وقتی...
می خواهمت و نیستی
...
.
.
.
!



وقتي دير مي آيي  ؛
دلم هزار جا نمي رود
يک جا مي  رود
آن هم ...
خانه ي رقيبـــ ــ ـ !!



به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد
بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد
خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد



کـ ـولهـ بارمـ ُ دارمـ می بندمـ برمـ
" ی " جـ ـای دووورـــــ
کــــ هیچـ خاطره ایـ نداشتهـ باشـ ـمـ /!/


در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ
آنقــَــَدر آرام مۓ شوم
کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم
بـایـ ـد نفس بکشم ...


شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم
می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...
از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم
کـ دامادش تــویـــی
خوشحال کننــده است نــه ؟
اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!
نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت
بمیـــرم ؟!!!
تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟
بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده
بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن
فقط بیـــا
بودنتـــ را می خواهم ... "



سیـــــ ـــــــ ـــــگــــــار داریـــد؟؟؟

میخـــواهـــم خـــاطـــره دود کـــنـــمــ ــــ ....!!!!



بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!



حتی عکستم ندارم که بذارم روبروم...
اونقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم...


من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...
که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...
و من ...
روبه روی تو ...
می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم
!............!






سه شنبه نهم اسفند 1390 20:15 نوشته شده توسط طــــاهـا| |

خدا می فرماید :

تو ای زیبا ترین مخلوق دنیایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 22:37 نوشته شده توسط طــــاهـا| |

فال روزانه
رنک 5 رنک 4 رنک 3 رنک 6 هاست